X
تبلیغات
رایتل
Daisypath Happy Birthday tickers مهندس بابا و دوران دانشگاه
 

تعداد بازدید ها: 108297

Chat Box
 
 
نویسنده : مهندس
تاریخ : دوشنبه 1 مهر‌ماه سال 1392
نظرات (3)

مدت ها پیش یه رمان میخوندم که شخصیت های داستانش رفته بودن بهشت گمشده. و من همیشه برام جالب بود که کجاست و چطوریه.

تا اینکه هفته پیش که داشتیم تو مسیر شیراز اردکان میرفتیم ، البته بگم وقتی متوجه شدم فارس هم اردکان داره کلا فقط کم مونده بود شاخ در بیارم. اردکان مال یزده خب

خلاصه 10 کیلومتری قبل اردکان یه تابلو زده بود شش پیر و بهشت گمشده. و 45 کیلومتر زده بود تا بهشت گمشده !!

ما هم گفتیم خب راهی نیست که بریم.

خلاصه 45 کیلومتری دیدیم و 45 کیلومتری شنیدیم

نامردا 1 ساعت و نیم رفتیم تا هیلتی رسیدیم کامفیروز.

اما تو مسیر انقدر روستاهای قشنگ بود که کلی ذوق کرده بودم. مخصوصا یه قسمت که اشتباهی رفتیم و وارد روستای دلخان شدیم. دقیقا بین دو تا کوه بود.


http://s2.picofile.com/file/7946853545/P160913_18_1711.jpg


وقتی وارد روستا شدیم دو طرفجاده فقط درخت سیب بود. اونم چه سیبایی. انقدر درختا پر بار بودن که خم شده بودن. به قول بابا خدا نعمتشون رو بیشتر کنه. 



 

 


http://s4.picofile.com/file/7946866876/01.jpg


هنوز اولای روستا بودیم که دیدم یه آقایی ایستاده دو تا جعبه گذاشته کنار جاده و یه خانم و آقایی هم کنارشن. وقتی از کنارشون رد شدیم دیدم انگور سیاه داره.

منم که شکمو، همیشه عاشق غوره هایی هستم که میشن انگور سیاه. ولی خب اینجا نیست.   جیغ و داد زدم که انگـــــــــور سیاه. میخوام میخوام  ددی جونم هم ایستاد و مانا رفت بخره. وقتی برگشت تا فقط یه خوشه بزرگ داره. گفتم چرا بیشتر نگرفتی؟

گفت انگورا رو برای جشن امام رضا میخواستن ببرن، باغبانه یه خوشه شو به عنوان هدیه داده. منم گفتم دم خودش و امام رضا گرم که مارو به مرادمون رسوند.


http://s4.picofile.com/file/7946859993/P160913_18_35.jpg


مانا هم که سیبا رو دیده بود میگفت منم سیب میخوام خلاصه اصن یه وضعی بود.

ولی خب نه کسی بود تو باغ ازش سیب بگیریم نه میشد رفت تو باغ.

دیگه همینطور که میرفتیم که بقول خودمون از روستا رد شیم و بریم واسه بهشت گمشده کلی منظره قشنگ تو روستا دیدیم.


http://s3.picofile.com/file/7946864408/P160913_18_31_03_.jpg


http://s1.picofile.com/file/7946902468/02.jpg


http://s4.picofile.com/file/7946903652/03.jpg


یه امامزاده هم داشت به اسم امامزاده میر محمد.


http://s2.picofile.com/file/7946870749/P160913_18_30.jpg


انقدر رفتیم تا رسیدیم به آخر روستا که خاکی میشد. همونجا یه پیرمردی بود ازش پرسیدیم بهشت گمشده کجاست؟ گفت بابا بهشت که میگن همینجاست اونجا جهنم گمشدست

خلاصه فهمید مسافریم و از داخل بقچه ای که دستش بود چندتا سیب در آورد و به مامان داد و بعدشم گفت مسیر  رو اشتباه اومدیم. سوارش کردیم هم تا جایی برسونیمش هم راهنماییمون کنه.


http://s1.picofile.com/file/7946907846/04.jpg


خلاصه حاج میرزا رو پیاده کردیم و رفتیم سمت مسیری که گفت. از مسیری که رد میشدیم کلی روستا بود.

یه روستا بود به اسم شول بزی، که چون کوهپایه ای بود اون منطقه خونه های قشنگی داشت و جالب اینجا بود که هر خونه ای کنارش یه چادر زده بودن و داخلش دار قالی گذاشته بودن و قالی میبافتن. خیلی جالب بود.


http://s3.picofile.com/file/7946909137/05.jpg


تازه روستای هم اسم ما هم توش بود.خخخ


آخرین روستا قبل از کامفیروز یه روستا بود به اسم آب باد.  اسمش برام خیلی جالب بود

دیگه تا رسیدیم کامفیروز شب شده بود. رفتیم نونوایی نون بگیریم تا یکی پخت نمیکنه، یکی برق نداره، یکی تعطیله. تا آخرش داخل کامفیروز یکی پیدا کردیم و اونجا به مامان گفته بودن نون نیست و بره ، مامانم گفته بود مسافریم زیاد نمیخوایم که یه خانومی میگه نون منو بده به ایشون. بعدم که فهمیده بود ما کسی رو نمیشناسیم زنگ زد به شوهرش و ما رو با خودشون بردن خونشون.

و دیدیم برق هم ندارن بنده های خدا. از صبح برق نداشتن تا ساعت 8 شب که رفتیم خونشون. 5 دقیقه بعدم برق اومد. 2 تا دختر داشتن که کوچیکه خیلی شیطون بود و با لهجه خودشون حرف میزد. خیلی باحال بود.

شب قبل اینکه برق بیاد یه سر رفته بودم تو حیاطشون از تو ماشین وسایلمو بردارم آسمون رو که نگاه میکردم انقدر ستاره توش بود که آدم دیونه میشد. انگاری ماه به زمین نزدیک تر بود. خیلی قشنگ بود. خیلی خانواده مهمون نوازی بودن و خیلی هم راحت و صمیمی. شب قبل اینکه بخوابیم گفتن واسه صبحونه کله پاچه درست میکنیم براتون و هرچی گفتیم نمیخواد به زحمت میوفتین افاقه نکرد. و من از این میترسیدم که نکنه کله پاچه رو سفید درست کنن و من نتونم بخورم

صبح که بیدار شدم برای صبحونه وقتی کله پاچه رو آوردن تا قرمزه. واااااااااااااااااای نمیدونی چه ذوقی کرده بودم.

فقط کله پاچه هایی که عمه خدابیامرز درست میکرد رو دوست داشتم، انقدر خوشمزه درست میکرد که میخواستی انگشتاتو هم باهاش بخوری. هنوز مزه اش زیر دهنمه.

و وقتی کله پاچه که درست کرده بودن رو خوردم دقیقا طعم دست پخت عمه رو میداد. انقدر خوشمزه بود که اگه خجالت نمیکشیدم همه رو میخوردم ولی خب منم کم رو و خجالتــــــــــــــــــــی . اصن یه چیزی

خلاصه که حسابی ما رو شرمنده خودشون کردن. موقع رفتن هم ازشون خواستیم تشریف بیارن بوشهر و بتونیم خوبی هاشون رو جبران کنیم.

الانم بابا اینا باهاشون تماس میگیرن.

وقتی رفتیم به این فکر میکردم که چقدر خوبه آدم بازی ها رو بلد باشه و بتونه لذت ببره. اگه بابا بلد نبود شاید هیچوقت انگور نمیخوردم، مامان سیب نمیخورد و شب هم با خیال راحت استراحت نمیکردیم.

از اون طرف من بعد مدت ها که کله پاچه کله پاچه میکردم چه کله پاچه ای بخورم.

واقعا بازی ها رو باید بلد بود.حیف که من بلد نیستم.



ادامه در قسمت دوم  (بهشت گمشده)




http://s1.picofile.com/file/7610211933/%D9%85%D9%86_%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%85.jpg


امضاء :  مهندس هویج    

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

 
   
Online User