X
تبلیغات
رایتل
Daisypath Happy Birthday tickers مهندس بابا و دوران دانشگاه
 

تعداد بازدید ها: 108297

Chat Box
 
 
نویسنده : مهندس
تاریخ : پنج‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1392
نظرات (6)

اواخر پارسال بود که همسایه قدیمی مون قلبش مشکل پیدا کرد و بنده خدا رفت تهران و عمل کرد..

وقتی پسر خالم شنید که آقای ممدی قلبش مشکل پیدا کرده زد زیر خنده و بهم گفت من که گفتم آخر آقای ممدی رو میکُشی و اگه مُرد هم تقصیر توئه.

 

 

.

.

3 سال قبل:


یه روز زمستون بود و همه دور هم بودیم و قرار شد که نهار بریم کنار دریا. هوا هم زمستونی بهاری بود و خلاصه صبح مانا وسایل رو آماده کرد و هر کسی یه تیکه از وسایل رو برداشت که ببریم بذاریم تو ماشین. اول از همه مانا و ددی رفتن بعدم داشی محسن و دیگه یادم نیست کیا تو پارکینگ بودن.

بعدشم من یکم از وسایل رو بردم..

اما امان از دل شیطان..

نیازه یکم توضیح عرض کنم که وقتی از پله های ساختمون میای پایین، بین محوطه پارکینگ و راه پله یک دیوار کشیده شده که قسمت زیر راه پله میشه وسیله ای چیزی گذاشت و البته که نمیشه دید کی داخل پارکینگ هست و بالعکس کی داخل راه پله هست مگه اینکه از درگاهش عبور کنی و وارد پارکینگ بشی.چون طبقه همکف داریم.

خلاصه رفتم وسیله ها رو گذاشتم تو ماشین و مانا و ددی منتظر بودن بچه ها بیان پایین و داشی محسنم داشت شیشه ماشین رو پاک میکرد.

منم که بیکار بودم نمیدونم چه ابلیسی ما رو گول زد که برو پشت دیوار پارکینگ و منتظر بمون بچه ها که خواستن وارد پارکینگ بشن بترسونشون..

منم که همیشه بچه عاقلی بودم نمیدونم چرا فریبش رو خوردم..

خلاصه رفتم پشت دیوار و منتظر موندم. نامردا حالا هر چی ما منتظر موندیم نمیومدنا. تا اینکه صدای نازلی و گوهر رو شنیدم که داشتن میومدن و منتظر موندم تا صدای پاشون نزدیک شد و همین  که خواستن بیان تو پارکینگ یواش پریدم جلوشون و گفتم پـــــــــــخ. اما خب چون زیاد ترس ندادمشون اونا هم فقط یکم جا خوردن و نازلی گفت اگه برنجا افتاده بود دیگه نهار هیچی نداشتیم بخوریم همشم تقصیر تو میشد.

خلاصه دیدم نه مزه نداد. دیدم سعید وفاطمه هنوز نیومدن گفتم دوباره قایم میشم اما اینبار می پرم هوا و یهویی میام جلوشون و بلند تر میگم پخ.

خلاصه از پلیدی فکری که تو ذهنم میگذشت خنده ام گرفته بود و لبخندی مکارانه رو لبم نقش بسته بود. و همونطور که منتظر بودم دیدم صدای بسته شدن در اومد و من خوشحال خوشحال تو دلم قیجی ویجی میرفت. و خوب گوشم رو تیز کردم ببینم که صدای پا کی نزدیک میشه و وقتی که خوب نزدیک شد و مطمئن شدم دیگه پشت دیوار هستش، قبل اینکه بیاد تو پارکینگ چنان رفتم تو حس که چشمامو بستم و نیم متر پریدم تو هوا و چنان محکم پریدم و گفتم پــــــــــــــخ که یهو دیدم وااااای آقای ممدی از ترس ذهله ترک شد و چنان ترسید که محکم خودشو کشید عقب که سرش خورد تو دیوار پشت سرش و دقیقا چسبید به دیوار . حالا از اون طرف آقای ممدی سرشو خم کرد و خودشو پرت کرد تو پارکینگ. و منم از این طرف وقتی فهمیدم آقای ممدی بوده خودم انداختم تو راه پله و از خجالت رفتم زیر راه پله و بدبختی صحنه ای که خودشو چسبوند به دیوار همش جلو چشمم بود و نمیتونستم جلو خندمو بگیرم و از طرفی هم هی لبمو گاز میگرفتم که نخندم.

مامان اینا هم که صحنه رو تماشا میکردن مرده بودن از خنده، بابا که همیشه آرومه چنان ریسه میرفت که نگو. مانا هم که به زور جلو خندشو گرفته بود اومد پیش آقا ممدی که معذرت خواهی کنه، اما بنده خدا آقای ممدی انقدر آروم و خجالتی بود که وقتی هم دیده بود همه داخل پارکینگن بیشتر خجالت زده شده بود که جتی یادش رفت موتورش رو برداره و سریع رفت بیرون. حالا مانا اومده بالای سرم دوتایی زدیم زیر خنده. بعد به مانا میگم وای چه کاری بود کردم..

یعنی از وقتی سوار ماشین شدیم اینا خندیدن تا خواستیم برگردیم. تو راه گفتم وای خدا کنه تا چند روز نبینمش. روم نمیشه دیگه سلامش هم کنم. گفتم حیف اون همه رفتار سنگین و خانمانه که از خودم نشون دادم و به یک پخ گفتن همه رو به باد دادم.

یعنی واقعا شانس آوردم که آق غلامی نبود یعنی اگه اون جای آقا ممدی بود همونجا گوشمو می پیچوند.

خلاصه هنوز وارد کوچه نشده بودیم که دیدم در پارکینگ بازه و چشمتون روز بد نبینه دیدم آقای ممدی داره موتورش رو میاره بیرون. بابا که دوباره زد زیر خنده و منم حالا هم خندم گرفته هم مونده بودم چیکار کنم،گفتم وای مامان چیکار کنم؟ گفت هیچی پیاده شو خب.

هیچی دیگه ما هم نادم و پشیمان( آره جون خودم) پیاده شدیم و من رفتم پیشش و گفتم معذرت میخوام فکر میکردم سعیده و بنده خدا از خجالت حتی سرش رو هم بالا نیاورد و رفت.


فرداش که پسرخالم اومد و مامان براش تعریف کرد، اذیت میکرد میگفتن ازین به بعد آقای ممدی با چراغ قوه تو راه پله یواش یواش راه میره از ترس که نکنه تو راه پله باشی. و خلاصه هر بار منو می دید میگفت بنده خدا سکته نکرده؟

بعد چند ماه هم که رفتیم شام خونشون، خانمش گفت نگفته من ترسوندمش که گفته مهمونامون بودن.


دیگه تا اینکه اینطوری شد و دیگه سوژه تکمیل شد. هر چند مشکل قلبش به من کاری نداشت و بخاطر شغلش بود.

اما باز خدارو شکر که عملش خوب بود. و من که حسابی براش دعا کردم چون هر چی باشه یک دین به گردن من بوده دیگه



حالا بنده خدا هیچ ، یعنی خدا منو می بخشه؟





http://s1.picofile.com/file/7610211933/%D9%85%D9%86_%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%85.jpg


امضاء :  مهندس هویج    

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید



 
   
Online User