X
تبلیغات
رایتل
Daisypath Happy Birthday tickers مهندس بابا و دوران دانشگاه
 

تعداد بازدید ها: 103202

Chat Box
 
 
نویسنده : مهندس
تاریخ : سه‌شنبه 16 مهر‌ماه سال 1392
نظرات (0)

ترم پیش بین کلاسا بیکار بودم رفتم تو نماز خونه پیش دوستم.
حالا نمازخونه هم که مشترکه و فقط یه پرده اون وسط آویزون کردن.چند دقیقه بعد دوستم رفت جزوه کپی کنه.
از اون طرف دقیقا وسط اذان خاله گرامیم زنگ زد و ما هر چی داد میزدیم نه اون میفهمید نه من میشنیدم چی میگه.
دیدم نه اینطوری نمیشه .
انگشتو تا مچ کردم تو گوشم از اون طرفم داد میزدم، سرمم انداخته بودم پایین و همینطوری حرف میزدم. یهو دیدم یکی هی تکونم میده، سرمو آوردم بالا دیدم همه برگشتن دارن نگام میکنن
( من : )
انگشتمو تو گوشم در آوردم دیدم اذان تموم شده و همه جا در سکوت کامل به سر میبره...


هیچی دیگه فقط میتونم بگم :


خدایا این خوشی ها رو از ملت نگیر



خداییش خیلی ضایع بود، اما منم از رو نرفتم و جوری رفتار کردم که یعنی به من چه خب

دیگه بعد اون روز نه رفتم نماز خونه، نه هم دیگه نماز خونه ای این ترم وجود داره




http://s1.picofile.com/file/7610211933/%D9%85%D9%86_%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%85.jpg


امضاء :  مهندس هویج    

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید


 
   
Online User