X
تبلیغات
رایتل
Daisypath Happy Birthday tickers مهندس بابا و دوران دانشگاه
 

تعداد بازدید ها: 108297

Chat Box
 
 
نویسنده : مهندس
تاریخ : دوشنبه 22 مهر‌ماه سال 1392
نظرات (3)


زندگی خواب است و عشق رویای آن



در متنی خوانده بودم عشق طالب زیبایی است و چون طالب هر چه که شدی یعنی فاقد آنی، پس به این معنی است که عشق زیبا نیست.

به اینجا که رسیدم دیدم که چه حقیقت آشکاری است و از آن غافل بوده ام. به راستی که عشق پر از درد و  سختی است و شاید هزاران چیز دیگر.

به خودم می گفتم که عشق واقعا زشت است که طالب زیبایی است...

اما در حقیقت قرار نیست هر چیزی که زیبا نیست زشت باشد. طبق همان متن اگر عشق زیبا نیست، قرار هم نیست که زشت باشد. شاید چیزی است بین این دو..

عشق قرار نیست فقط در دل من و نسبت به یک انسان باشد، عشق شاید این است که بروی زیر سقف آسمان و چشم ببندی در میان همهمه ی باد و جای دیدن احساس کنی پیچیدن باد و شعله کشیدنش را در موهای پریشان کرده ات..

عشق شاید لبخندی است که بر لب میگذاری و دیگران از دیدنش لذت میبرند..

عشق شاید رسیدن به آن مرحله است که نه از چیزی شاد شوی و نه غمگین..

عشق شاید انسان بودن، و درک خود است.

اگر عشق پر است از شور و شعف، پس هرآنچه گفتم هم عشق محض است و بس..

شعف دارد که زلف پریشان کنی و از درون پر از شعله باشی..

شعف دارد که به همه ی زیبایی ها و زشتی ها لبخند بزنی و از نور و صدای همه چیز شاد باشی..

ولی حقیقت این است که صبح که بیدار میشویم آسمان را نگاه نمیکنیم..

بی دلیل و بی جهت، چهره در هم فرو میکنیم و تلخی مان را به دیگران نشان می دهیم..

حقیقت است که یادمان رفته خودمان را، بودنمان را و بودن دیگران را احساس کنیم و دوستشان بداریم..

حقیقت است که فقط زنده ایم و زندگی نمیکنیم..


حال بنظر شما قبول عشق بهتر است یا قبول حقیقت؟





و.ن:

حقیقت است که عاشق انسانی میشویم که او نمیداند و ما چهره در هم میکنیم برایش..

حقیقت است که اگر تو به بازی دنیا نخندی، دنیا به تو که اسیر بازی اش شده ای می خندد..

عشق آن است که خودت را پیدا کنی و بدانی بازی دنیا را خوب ببینی اش..






http://s1.picofile.com/file/7610211933/%D9%85%D9%86_%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%85.jpg


امضاء :  مهندس هویج    

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید




  






آن نه عشق است که بتوان برغمخوارش برد


یا توان طبل‌زنان بر سر بازارش برد


عشق می‌خواهم از آن‌سان که رهایی باشد


هم از آن عشق که منصور، سر دارش برد


عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت


نه که گویند خسی بود که جوبارش برد


دلت ایثار کن آن‌سان که حقی با حقدار


نه که کالاش کنی، گویی طرارش برد


شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی


عشق بازاری ما رونق بازارش برد


عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ


که به عمری نتوان دست در آثارش برد


مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب


کاری از پیش رود کارستان ک «آرش» برد



استاد منزوی

 
   
Online User