X
تبلیغات
رایتل
Daisypath Happy Birthday tickers مهندس بابا و دوران دانشگاه
 

تعداد بازدید ها: 103203

Chat Box
 
 
نویسنده : مهندس
تاریخ : یکشنبه 5 آبان‌ماه سال 1392
نظرات (1)

چهارشنبه رفتم پیش استاد حمزئیان برای هماهنگ کردن کلاس حل تمرین درسش، بهش گفتم چه روزی میخوام کلاس بذارم به بچه هاش بگه و هماهنگ کنیم که قبول کردن. البته قبلش یه دختری فهمیده بود قراره من براشون حل تمرین بذارم یه ساعت اومده رو مخ من راه رفته میگه ساعتش رو تغییر بدین نمیتونم این ساعت بیام، منم براش توضیح دادم که نمیشه و خلاصه دقیقا نیم ساعت همینو میگفت، تا اینکه بعدش اومده میگه میدونی من میتونم بیام کلاسام رو جابجا میکنم..

گفتم دیدی میتونین بیاین فقط حاضر نیستین.. بعد انتظار دارین من از خودم برا شما بزنم..

روز به روز همه دارن کند تر میشن..

خلاصه بعد هماهنگی با استاد، دیدم خانمشون هم که استاد ال2 خودم بودن کنارشون هستن دیگه سلام کردم و گفتن که اتفاقا باهات کار داشتم،گفتم در خدمتم ..

گفت میخوام برای بچه های منم حل تمرین بذاری. گفتم برای چه درسی؟ گفت هم ال2 هم منطقی..

منم که فقط 3 روز دانشگام، یه لحظه رفتم تو فکر چطوری هماهنگ کنم ساعتامو که استاد شیرازی فهمید و گفت حالا فکراتو بکن، فوقش برای منطقی مثل ترم پیش؛ قبل از میانترم فقط براشون رفع اشکال بذار، و فقط ال2 حل تمرین بذار..

دیگه فکرامو کردم و رفتم درخواست نوشتم برای هر دو تا کلاسا و فنی که تایید شد، اما چون روزی که واسه ال1 میخواستم فنی کلاس نداشت، گفتن بریم انسانی هماهنگ کنیم، دیگه با اسما رفتیم،اما چون دیرش شده بود، قرار شد کلاسشو هم من بگیرم براش.

آقای رضوانی هم حوصله نداشت کلاس نداد، گفت برو پیش رئیس دانشکده آقای دشتی هماهنگ کن.

دیگه بخاطر نمازو نهار یک ساعتی معطل شدم، دیگه پری اومد با همدیگه گپ میزدیم و بعد 1 ساعت و نیم رئیس اومد و خیلی مودبانه رفتیم جریان رو گفتیم که آقای رضوانی کلاس نمیدن و خلاصه باهامون صحبت کرد و دوباره رفتیم پیش رضوانی میگم هماهنگ شد، میگه چی هماهنگ شد؟ برو بهش بگو رضوانی میگه کلاس ندارم !!

منم اعصابم بهم ریخت رفتم سر میزش پری از برنامه کلاسا عکس گرفت رفتم پیش رئیس گفتم کلاس خالی هست و نمیده.. خلاصه گفت باهاش مدارا کنین یکم کج خلقی میکنه.. گفتم خسته شدم خب..

دیگه رفتم پیشش پری قاط زد گفت بابا داریم میبینیم کلاس خالی داری خب بده دیگه.. میگه کو؟ شانس بد ما هم هر چی کلاس پر بود نشون دادیم ، اونم که دید ما رو ضایع کرده گفت خستم کردین کلاس خودت رو بهت میدم، کلاس دوستت رو شنبه بیا..

خلاصه که گفتم باشه، شنبه هم که از ظهر به بعدش فاز و نولم قاطی شده بود بهم ریخته بودم رفتم پیشش گفت سرم شلوغه برو صبح بیا، منم که حوصله هیچی نداشتم گفتم باشه، داشتم میرفتم، فهمید دلگیرم، فکر کرد بخاطر اونه دلش سوخت گفت فردا صبح میتونی بیای؟ گفتم آره و رفتم..

امروز صبح رفتم پیشش بالاخره دو تا کلاس بهم داد  و هفت خان رستم تموم شد..

بعدشم با استاد تفسیرم هماهنگ کردم که یکم زودتر برم...

حالا منتظرم کلاسام شروع بشه..

خدایا خودت بهم قدرت بده..

میدونی دوستت دارم




http://s1.picofile.com/file/7610211933/%D9%85%D9%86_%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%85.jpg


امضاء :  مهندس هویج    

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید



 
   
Online User