X
تبلیغات
رایتل
Daisypath Happy Birthday tickers مهندس بابا و دوران دانشگاه
 

تعداد بازدید ها: 103204

Chat Box
 
 
نویسنده : مهندس
تاریخ : دوشنبه 13 آبان‌ماه سال 1392
نظرات (1)

صبح که بیدار شدم دیدم پنجره اتاقم خیسه. باورم نمیشد که بارون امده باشه. ذوق کردم. دیدم آسمون ابریه و کوچه هم خیسه.

عاشق بارونم دیگه.

رفتم آماده شدم. و گفتم بالاخره اگه خدا بخواد یه نم نم بارونی امروز میریزه رو کلمون. همین که از در اومدم بیرون دیدم وای بارون شدیده خندم گرفت، گفتم بیا عزیزم اینم نم نم بارونی که میخواستی. بفرما پیاده روی به سبک موش آبکشیده. دیگه زنگ زدم با بابا رفتم تا ایستگاه و حسابی شلوغ پلوغ بود. یه سرویس رو کلا داده بودن به پسرا و دخترا مونده بودن. شانس آوردم همین که رسیدم سرویس اومد جلو پام و راحت سوار شدم. تو راه هم آهنگایی که دوست داشتم گوش کردم و از آسمون ابری و خوشگل اولین روز بارونی بوشهر لذت بردم.

وقتی رسیدم عالیشهر فقط هوا ابری بود و بارون نمی بارید. دیگه راحت رفتم سمت کلاس تاریخ محترمم. بعدشم کلاس تفسیر. خودمم ساعت 11:30 کلاس حل تمرین داشتم. دیگه 25 دقیقه اومدم بیرون که برسم به کلاسم.

وقتی داشتم از پله ها میومدم پایین احساس کردم صدای علیرضاست. بعد که رفتم پایین دیدم تو راهرو هست. سلام کردم میگه عجب هوایی شده. گفتم آره خیلی هوای خوبیه. گفت زنگ زدم جم گفتن تازه هوا ابری شده .گفتم تا ظهر دیگه به اونجا هم میرسه. خلاصه میخواستم برم میگه میخوای بری خونه؟ گفتم نه کلاس دارم تو فنی. گفت میخواستم اگه میری خونه ماشین هست تا بچه ها نرفتن برسونمت. گفتم نه ممنون. خداحافظی کردم برم سمت فنی. دیدم چه تجمعی کردن دانشجو های دل خوش. گفتم مگه چه خبره؟!

وقتی زدم بیرون دیدم دمش گرم مثل رگبار میباره و حسابی آسمون عقده وا میکرد.دیگه از کنار دیوار زدم رفتم فنی. هنوز به فنی نرسیده دیدم ای وای من چه جمعیتی جلو در ایستادن. دیگه منم که سربه زیر، نگاهم رو انداختم پایین و رفتم داخل. چشمتون روز بد نبینه. یعنی دستم که دفترم رو گرفته بودم بالا سرم خیس نشم وقتی آوردم پایین، به اندازه یه لیوان آب  ازش چکید. خخخخ

رفتم سمت کلاس دیدم در کلاس بسته هست!!! گفتم ای خدای من، رفتم پیش آقای حاجب، دیگه کلید کلاس رو بهم داد و بهشون گفتم اگه اشکالی نداره بعد کلاس کلید رو براش ببرم. قبول کردن و رفتم سمت کلاس دیدم چندتا از بچه ها اومدن دیدن در بسته هست دنبال کلاس میگردن. دیگه خدا رو شکر کلاس خوبی بود. و خوشحال بودم از اینکه بچه ها راضی بودن و میگفتن چیزایی که گفتم رو یاد گرفتن و تازه جریان ال2 رو متوجه شدن.

کلاس که تموم شد رفتم سمت بوفه آب بخورم.

خواستم برم سمت کلاس بعدیم، که خاطره رو دیدم گفت کلاس خودمون داخلش کلاس دارن و بچه ها بیرون منتظرن. دوباره رفتم پیش آقای حاجب، اما نبودش دیگه اومدم پایین رفتم تو برد یه کلاس که خالی بود پیدا کردیم رفتیم داخلش. یه نیم ساعتی براشون توصیح دادم که یه پسری که برام آشنا هم بود چهرش اومد گفت کلاس ما برگذار نمیشه؟ گفتم نمیدونم کلاس ما رو گرفتن مجبور شدیم بیایم اینجا. گفت باشه و رفت.

دوباره یه ربعی نگذشته، دیدم صدای یکی از استادا و بچه های کلاسش میاد که میگن دارن درس میدن و استاد هم گفت اشکال نداره بریم یه کلاس پیدا کنیم. تا من رفتم بیرون کلاس دیگه استادشون رفته بود، فقط یکی از پسرا بود گفتم ببخشید جریان اینطوریه و اگه میشه به استادتون بگین بیاد ما میریم یه کلاس دیگه، انگار که یه داداش بزرگتر از خودم باشه، عین محسن وقتی که مهربون میشه بهم گفت نه بابا مهم نیست شما برو درس بده اشکالی نداره. نمیدونم چرا اما از رفتارش خیلی خوشم اومد. یه لحظه احساس کردم داداشی محسنه.

همیشه میگفتم اگه مثلا پسرا ببینن من که ازشون کوچیکترم درس میدم احساس برتریشون گل کنه و لجبازی در بیارن، اما وقتی که رفتار این پسره رو دیدم یه جورایی دلم قرص شد. و واقعا گاهی وقتا یکی در عین حالی که خودش متوجه نیست، و حتی به ذهنش هم خطور نمیکنه چه احساس خوبی رو به آدم منتقل میکنه. و گاهیم البته برعکس.

کلاس ال1 بچه هاش فکر میکردن میتونن شوخی بگیرن کلاس رو اما گاهی در عین حالی که آدم جدی ای نیستی ، جدی بودن لازم میشه.

خلاصه که خدارو شکر دو تا کلاسام خوب برگذار شد. و خوشحال بودم از اینکه بچه های ال 1 خودشون یه چیزایی هم بلد بودن. بعد کلاس هم که خدارو شکر خوب و راضی کننده بود. هر چند ساعت کلاس جوریه که بچه ها خسته میشن. اما ایشالا از هفته دیگه وقتی فقط سوال حل کنیم یکم بهتر میشه براشون.

خدایا ..


http://s1.picofile.com/file/7610211933/%D9%85%D9%86_%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%85.jpg


امضاء :  مهندس هویج    

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

 
   
Online User