X
تبلیغات
رایتل
Daisypath Happy Birthday tickers مهندس بابا و دوران دانشگاه
 

تعداد بازدید ها: 103205

Chat Box
 
 
نویسنده : مهندس
تاریخ : شنبه 2 آذر‌ماه سال 1392
نظرات (1)

 عصر سه شنبه که بیدار شدم دیدم مانا شام تدارک دیده، وقتی پرسیدم تا عمو سیاه میخواد بیاد بوشهر. بعدم بارون می بارید در حد سیل.

غروب بود که عمو زنگ زد گفت تو مسیر بارونه و یواش یواش میان. ما هم منتظر بودیم که وقتی خبر برقامون رفت. دیگه شمع روشن نمودیم و صدای بارون میومد. آی مزه میداد.

یکم که گذشت باز عمو تماس گرفت که خیلی بارون شدیده میرن خونه خاله و فردا میان پیش ما. دیگه برق که اومد ما شام مهمونامون رو نوش جون کردیم.

حالا من شنبه 2 تا میانترم دارم ونگرانم که با این اوضاع چطوری بخونم. گفتم چهارشنبه نمیرم دانشگاه میخونم. چون جمعه هم از 4 باید میرفتیم با ددی کلاس تا 8:30.. خلاصه در همین افکار نرفتن به دانشگاه بودم که بهرام نژاد تو برنامه شونشینی گفت دانشگاه تعطیله. منم خوشحـــــــــــــــــــال.


 

 

چهارشنبه هم زود بیدار شدم بخونم. اما حریر اینا زودی اومدن و نشد که بخونم. بعدم که علی با اون همه دفتر و کتاب نقاشی اومده بود پیش من و نقاشیاش رو بهم نشون میداد.

خدایی این علی ادامه دهنده ژن نقاشی و خطاطی تو خاندان ما رو ادامه میده. فینگیلی یه نقاشیایی میکشه که آدم باورش نمیشه. فکر کنم 9 سالش باشه،عمو برده بودش کلاس نقاشی بعد از فرداش میبینه نمیره کلاس. میگن چرا؟ میگه بلد نیست درس بده خودم بهتر بلدم.

هیچی حالا دیگه با بزرگسالا میفرستنش کلاس.

این ژن موندم از کی به ما رسیده. یعنی بدونم از کی بوده ها روزی 100 بار براش فاتحه مخصوص میفرستم.

اومده تو اتاقم؛ تابلو هام رو دیده میگه راست بگو تو اینا رو خودت کشیدی؟

میگم آره. بعد نقاشیای رو دیوار اتاقمم نشون میده که اینا رو چی؟ گفتم آره همه رو خودم کشیدم.

میگه خب برا منم بکش دیگه.

منم خندیدم گفتم باشه در صد سال آینده

هیچی دیگه کار و بساط اون روز ما  فقط نقاشی کردن بود. امیدوارم مثل عطا ادامه بده و یه استاد معروف بشه واسه خودش.

عصری هم علی رو بردن پارک پرندگان که دیوانشون کرده بود، منم رفتم باشگاه. موقع برگشت تازه بارون شروع شد.

ددی گفت برم داروخونه قطره بگیرم برای داشی، منم از خدا خواسته که تو بارون برم گفتم چشم شما جون بخواه

بارون انقد شدید میزد که همه می دویدن، بعد من خیلی شیک و مجلسی و در موش آبکشیده آسته آسته راه میرفتم

بعد بابا بهم گفت خسته نباشی.. منم گفتم ممنون سلامت باشی

اومدیم خونه کلید رو داده بهم میگه برو درو باز کن تا من بیام

منم رفتم درو باز کنم، داشی از خونه خودشون اومد رو بالکن میگه کلید بده ددی ماشین منم بیاره تو ( ای تنبل). بعد منم که دنبال بهونه بودم. تو کوچه ایستادم و قطره رو براش پرت کردم بالا، بعد نمی گرفت یا میخورد تو دیوار. چند بار پرت کردم بعد داشی میگه این دیگه به درد نمیخوره

دیگه یه لحظه تصور کردم تو میدان المپیک هستم و میخوام دیسک پرتاب کنم، بعد تمرکز نمودم و پرتاب رو درست به هدف زدم

بعد که رفتم تو پارکینگ دقیقا میشد با آبی که رو سرو کله و لباسام ریخته بود، یه دیگ شله موینی بار گذاشت

آی مزه داد ولی خداییش.

اصن چنان عقده ای وا کردم که حد نداشت.

شبم داشیا از شمال برگشتن و دور همی نشستیم و پسرعمه زا اینقد از دامادشون و کاراش تعریف کرد که همه دیگه روده بر شده بودیم. خیلی خوش گذشت اون شب.

دیگه شب ظرفیت خونه تکمیل شده بود دیگه سادی اتاقشو بیخیال شد رفت خونه داشی. منم رو هم از اتاقم جدا کردن و رفتم پیش مانا و ددی تو سالن خوابیدم.

صبح هم که بیدار شدم. دیدم ددی میخواد صبحونه بخوره و بارون خوشمزه ای هم میاد. در بالکن هم باز بود و هوا سرد بود، بعد انقد گرمای پتو مزه میداد که آدم دلش میخواست اصن جاش تکون نخوره.

مامان گفت سبزی میخواد و .. که من دیگه تا اینو شنیدم دو متر پریدم هوا و سریع رفتم لباس پوشیدم که به بهونه سبزی گرفتن برم تو بارون. وااااااااااااااای بالاخره به چیزی که میخواستم رسیدم.

دیگه اول ددی منو رسوند مغازه حاجی، منم رفتم تو نم نم بارونی که می بارید سر فرصت و دل راحت برا خودم سبزی انتخاب میکردم. تربچه های قرمز خوشگلی داشت که بارون بهش زده بود خوشگل و مامانی شده بودن.بعدم که خدا رو شکر سبزی قورمه نداشت منم  خوشحال و شاد از اون جا دوباره پیاده تو بارون زدم رفتم سه راه و از اونجا سبزی گرفتم و خرامان خرامان راه برگشت رو پیش گرفتم. وای که چقد مزه داد اون پیاده روی زیر بارون.

مخصوصا اون لحظه که بارون صورتم رو خیس خیس کرده بود و آب بارون داشت از بینی ام می چکید

واااااای خدا روزای خوبت رو برام بیشتر و بیشتر کن. هم واسه من هم واسه همه آدمای دنیات.

وقتی رسیدم خونه تا هنوز همه خوابیدن. ( می بینین چه سحر خیزم و زودی رفتم خرید خونه)

بعدم با حریر به مانا کمک کردیم . حریر میگفت ما دیگه هیچی نمیتونیم ازت ایراد بگیریم ما رو شرمنده کردی.

( اصن مزه میده کار نکنی بعد یه کار کوچیکت تو چشم بیاد)

وای که چه قورمه ای شد اون روز. انقده خوشمزه بود که میخواستم انگشتمم باهاش بخورم. گفتم مانا خیلی خوشمزه شده مرسی، حریر به شوخی گفت آره خیلی. گفت اصلا خوشمزگی اش به این بوده که تو رفتی سبزی اش رو صبح زود گرفتی و اومدی.

بعد منم گفتم حالا این هیچی سبزی خوردنه هم خیلی خوشمزه هست نمیدونم چرا


بابا گفت حالا یه روز رفتی یه سبزی گرفتیا، شداد تا بغداد همه فهمیدن

گفتم نامرد من قبلا نرفتم بگیرم؟



این بارونی که اومد با خودش روزای خوب رو هم آورد. خیلی دوستشون داشتم.


خداجونم میدونم عاشقمی منم عاشقتم



http://s1.picofile.com/file/7610211933/%D9%85%D9%86_%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%85.jpg


امضاء :  مهندس هویج    

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

 
   
Online User