X
تبلیغات
رایتل
Daisypath Happy Birthday tickers مهندس بابا و دوران دانشگاه
 

تعداد بازدید ها: 104834

Chat Box
 
 
نویسنده : مهندس
تاریخ : شنبه 2 آذر‌ماه سال 1392
نظرات (4)

امروز وقتی تاکسی گرفتم برم ایستگاه، راننده اش جوون بود،تو مسیر یه پراید رو دید بعد رفت کنارش گفت برو بابا تو هم با این تیمت.

بعد خندید بهم گفت نه فیلمی هست و نه سندی الکی میگن به ما 6تاییا. ما این همه مدت این همه بهشون گل زدیم رو نمی بینن. خندم گرفت. و درباره همینا حرف میزد. منم ساکت فقط لبخند میزدم به حرفاش.

گفت نمیدونم شما طرفدار چه تیمی هستی اما دخترا معمولا پرسپولیسی هستن. منم گفتم دیگه هر کسی یه تیمی رو دوست داره.

خلاصه دیگه چیزی نگفت تا رسیدیم بازرگانی باز دوباره یه پراید دیگه رو دید که راننده اش براش 6 تاییا رو نشون میداد، اونم گفت برو بابا با این تیمتون.

خندم گرفت. گفت اینم داداش همون راننده قبلیه هست. گفت اینا 5، 6 تا داداشن همشون فوتبالشون عالیه و همشونم پرسپولیسی متعصب هستن و هر وقت این بنده خدا رو میبینن بهش گیر میدن. میگفت الان اول صبحه کاری به کارم ندارم وگرنه اگه ظهر بود میومدن دنبالم و بهم گیر میدادن.

خندم گرفته بود بخدا چه چیزایی گاهی میشه دلخوشی و خنده آدما.


 

 

بعدم گفت فکر کنم دانشگاه میرین گفتم آره، گفت حتما عصر برمیگردین، گفتم اگه خدا بخواد. گفت بسلامتی موفق باشین. تشکر کردم و خواستم پیاده شم، گفت بذار یکم برم جلوتر اینجا پر از کارگر هست آدم خجالت میکشه جلوشون پیاده بره بخدا، گفتم آره اما دیگه عادت کردیم.

ازش بخاطر این کارش تشکر کردم . ( گاهی چقدر خوبه ما آدما هوای همدیگه رو داشته باشیم . بخدا لازم نیست همدیگه رو بشناسیم، کافیه فقط احساس خوبی نسبت به هم داشته باشیم و بفکر همدیگه باشیم. چقدر خوبه یکی که بزرگتره هوای اون کوچیکتره رو داشته باشه)

آخرش بهم گفت روز خوبی داشته باشین.

این جمله اش اونقدر برام رنگ و بوی خاصی داشت که مطمئن بودم بخاطر احساسی که تو کلامش بود قراره روز خیلی خیلی خوبی داشته باشم. منم براش هرچی احساس خوب بود رو فرستادم که لحظات شادی رو داشته باشه.

و گاهی چقدر کلام آدما حال و روز ما رو خوب میکنه.

طبق معمول دیر رسیده بودم ایستگاه و ساعت 8:08 اس دادم به همکلاسی جونم ببینم از میانترم خبری هست یا نه. گفت نه انگار قراره استاد خودش بیاد.

دیگه تا رسیدم کلاس 40 دقیقه شده بود. رفتم دیدم همه ساکت و آروم نشستن. فرشته باز تا منو دید خندش گرفت گفت خیلی وقت شناسی تو میدونی کی بیای. خندم گرفت میخواستم بگم تنبلم نه وقت شناس.

رفتم گوشه کنار دیوار نشستم و با هم شوخی میکردیم و میخندیدیم. گفتم دیجیتال خوندم اما مدرن نه. گفتن چرا گفتم نمیدونم حسش نبود. انگار میدونستم نمیگیره.

تعجب کرده بودن از این همه ریلکس بودنم

دیگه آقای سعادت و اسدی رفتن آمار بگیرن چه خبره . که اگه خبری از میانترم نیست تا ما بریم خونه.

و تو همین حال و احوال یکی از بچه ها گفت پاشین بریم، هر یکی یه چیزی میگفت. منم گفتم همه هماهنگ شیم بریم کسی نمونه تو کلاس.

که یهو یه آقایی اومد گفت شما میانترم امتحان دارین. گفتیم آره. گفت باشه بمونین تا بیام.

چند تا از پسرا که جلو نشسته بودن وقتی دیدن داره جدی میشه همشون با هم رفتن ردیف آخر نشستن. مرده بودیم خنده.

یکم نشستیم دیدیم خبری نیست. رفتم برم پیش آقای حاجب ببینم چه خبره. دیگه بنده خدا با آقای قاسمی هر چی تماس گرفتن گوشی استاد خاموش بود. ما هم دیگه گفتیم بیخیال شیم و بریم.

آقای سعادت میگفت همین مرده میاد امتحان بگیره ها. گفتم امتحان تو دو ساعت نمیتونیم بدیم پاشیم بریم. رفتم سمت کلاس ببینم کسی هست یا نه. دیدم بنده خدا فقط کیفم تو کلاسه

دیگه باهاش صحبت کردم که ما هیشکی نمیخوایم امتحان بدیم تو هم بیا بریم. اول که قبول نمیکرد دیگه کلی نازشو کشیدم تا راضی شد. دستشو گرفتم آوردمش بیرون.

دیدم باز بچه ها رفتن با آقای فامیل گرامی ما که الان شده رئیس دانشکده صحبت میکنن. گفتم بابا با این چیکار دارین بیاین بریما. یکی از دوستا گفت یادتون باشه من برگه ها رو بهتون تحویل دادما.منم گفتم ما هم برگه ها رو با جواب تحویلتون دادیم

که یهویی آقاهه با برگه های سوال اومد. ما هم که همگی تو راهرو تجمع کرده بودیم با دیدن اوشون پا به فرار گذاشتیم و همه رفتیم طبقه اول و بعدشم حیاط و رفتیم کنار دانشکده انسانی ایستادیم.  این همه راه رو عرض 4 دقیقه رفتیما.

و با توجه به مسخره بازیای دوستان عزیز فقط میخندیدم.

ولی خداییش خیلی حال داد. ندا و فرشته میگفتن تو چقدر راحت و بیخیالی. گفتم شما تا حالا ازین کارا نکردین نه؟

خلاصه بهشون توصیه کردم این کارا خوبه

بعدم که همکلاسی جونم سوال داشت براش حل کردم، تا ندا و فرشته برگشتن منم حلش کرده بودم. دیگه اونا از این طرف رفتن منم منتظر بودم هماهنگ کنم جزوه رو بگیرم برای فردا آماده شم.

که دیگه تا جواب داد خاله رو دیدم و یکم پیش هم بودیم. بعدم قرار شد بیاره بوشهر بهم بده.

برگشتن همش به فکر این بودم که چقدر خوبه آدما برای همدیگه لحظات و آرزوهای خوب بکنن.

خیلی روز خوبی بود برام امروز.

برگشتن هم کنار ایستگاه یکی از بچه های کلاس که همیشه میدیدمش اما خب سلام علیکی نداشتیم،اومد پیشم و گفت قراره مدرن امتحان بگیره ها، میخوای برگردی؟ گفتم آره من دیجیتال رو که خوندم ندادم این که دیگه هیچی.

گفت حالا لج میکنه ها. گفتم اشکالی نداره. جای دوری نمیره.

پرسید ارشد چیکار کردم گفتم تا حالا که فقط ثبت نامش رو انجام دادم و خوندنش رو نمیدونم کی شروع کنم

درباره ارشد یکم حرف زدیم. بنده خدا فکر میکرد دارم میخونم. وقتی فهمید نمیخونم گفت درسای این ترم رو میخونی گفتم نه. حل تمرین دارم مشغول اونا هستم. و کارای دیگه هم دارم نمیرسم بخونم.

بعدم کنکور فقط شانسه بنظر من.


واقعا موندم چیکار دارم که نمیرسم بخونم

هیچی دیگه بعد جای منم بلیط داد و خجالت زده شدم.

همیشه نسبت بهش احساس خوبی داشتم. اما چون برخوردی باهاش نداشتم سلام نمیکردم . هر چند خودم میدونم در نگاه اول خیلی آدم خشک و مغروری بنظر میام اما امروز فکر کنم فهمیده بود که انطوری که بنظر میاد نیستم و بعد 7 ترم همکلاسی بودن امروز ما به هم سلام نمودیم.خخخ

موندم من زیاد خجالتیم یا اینطوری درست تره


حالا این هیچی فرشته بهم گفت مرسی که هر چی هر وقت بهت گفتم برام انجام دادی. یه جورایی ناراحت شدم که چقدر خوبی کردن تو این دوره واسه آدما غریبه شده که کارای کوچیک بزرگ بنظر میان.

خدایا میدونی دوستت دارم. کمکم کن خوب بودن رو بیشتر یاد بگیرم.


ولی خدایی امتحان کنسل کردن خیلی مزه میده. اونم میانترم



http://s1.picofile.com/file/7610211933/%D9%85%D9%86_%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%85.jpg


امضاء :  مهندس هویج    

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

 
   
Online User