X
تبلیغات
رایتل
Daisypath Happy Birthday tickers مهندس بابا و دوران دانشگاه
 

تعداد بازدید ها: 108297

Chat Box
 
 
نویسنده : مهندس
تاریخ : چهارشنبه 6 آذر‌ماه سال 1392
نظرات (3)
بدترین درد اینه که ،
مخاطب های گوشیتو چک کنی
و بخوای با یکی درد و دل کنی
ولی . . .
هیچکس و پیدا نکنی . . .


” ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﯼ؟ “ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸﻪ
ﻭﻟﯽ ” ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ ” ﺧﻮﻧﺪﻩ ﻣﯿﺸﻪ …



اگه کسی گریه میکنه به خاطر این نیست که ضعیفه،
به خاطر اینه که واسه یه مدت طولانی قوی بوده…


حرفها سه دسته اند :
دسته اول : گفتنی ها
دسته دوم : نوشتنی ها
و دسته سوم : قورت دادنی ها
دو تای اول سبکت می کنند ، سومی سنگینت


http://s1.picofile.com/file/7610211933/%D9%85%D9%86_%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%85.jpg


امضاء :  مهندس هویج    

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید


  

وقتی بهم گفت از بودن من و تو میگفتن.. از اینکه تو هم اینو میخواستی خندم میگیره..
از اینکه خواستم یه روزی شیطنت کنم و اذیتت کنم، اما گفت نکن شاید خیالی کنه پیش خودش..
و من شیطنت نکردم.. نه اون روز نه هیچ وقت دیگه..
و تو اما واقعا خیال میکردی.. بدون اینکه حتی من کاری کرده باشم..
تو هیچی نگفتی اما برق چشمات.. اون چشمایی که چشمام جرات نگاه کردن توشون رو نداشت..
چشمات منو میسوزوند..
لبخندات، هوای منو داشتنات...
میدونستم که چی تو فکرت میگذره. اما..
اونقد مغرور بودی که حتی یک بارم نه چیزی گفتی نه بهم نشونش دادی..
یا مغرور بودی یا خیلی صبور..
میدونی چند ساله؟؟!
و تو نگفتی تا منی که میدونستم برق چشات از چیه هم بهت حتی فکر هم نکنم، اما همیشه برات یه احترام خاص بذارم و برام عزیز باشی..
و بهم گفته بودن که فکرایی درباره یکی تو سرت هست که اون یکی من نبودم و برام جالب بود بدونم اون کیه که تو رو اسیر خودش کرده..
و بعد 3 سال..
فهمیدم بهم دروغ گفته.. فهمیدم میخواسته من کاری نکنم بیای سمتم... و من اون موقع خودم اسیر بودم و نیازی به اسیر کردن نداشتم..
و حالا یکی دیگه اومده بهم گفته تو به من فکر میکنی..
وقتی بهم گفت باهام کار خصوصی داره، همون موقع فهمیدم.. نیاز نبود حتی بهش فکر کنم که چیه..
اما من دیگه اون آدم سابق نبودم ...
دیگه دلم برا خواستن کسی پر نمیزنه..
دیگه زوده انگار که بخوام عاشق شم..
که بخوام به این فکر کنم میتونم مسئولیت بپذیرم..
اون شب بهش گفتم برام محترم و عزیزی..
اما نه..
گفت نمیشه به 20 دقیقه ای بگی نه..
گفت چند روز دیگه بازم بهم زنگ میزنه..
شب خیلی فکر کردم، امتحان هم که دلم نمیرفت نگاش کنم..
اون شب اشک ریختم.. مث الان که بغض گلومو گرفته..
نه بخاطر این که بهت نه گفتم، که این بهترین کار بود..
فقط به این خاطر که میدونم چقدر برای هم احترام قائلیم و چقدر..
اون شب به خودم گفتم شاید اگه همون اوایل بهم گفته بودی من ...
اما قسمت آدما گاهی اینطوری میشه که علاقه بین آدما فقط در همون حد احترام باقی بمونه..
کارم درست بوده که گفتم نه.
اما خیلی دوست دارم همسری که انتخاب میکنی برات بهترین باشه و عشق کنج دلت همیشه مهمون باشه..
برات همیشه بهترین ها رو میخوام خوب قدیمی



 
   
Online User