X
تبلیغات
رایتل
Daisypath Happy Birthday tickers مهندس بابا و دوران دانشگاه
 

تعداد بازدید ها: 103202

Chat Box
 
 
نویسنده : مهندس
تاریخ : دوشنبه 11 آذر‌ماه سال 1392
نظرات (0)

عصر پنجشنبه که زلزله اومد 5 دقیقه قبلش دم در خونه خاله بودیم که بریم خونه خاله بزرگم. وقتی از حیاطشون رفتم تو کوچه غروب آسمون انقدر قشنگ بود که ازش عکس گرفتم. و این عکس مربوط به 5:16 دقیقه روز پنجشنبه هست. 


http://s5.picofile.com/file/8102443684/P291113_17_16_01_.jpg


موقع زلزله تو ماشین بودیم که دخترخالم زنگ زد و با نگرانی داشت به خالم میگفت زلزله اومده و بدتر از زلزله شنبه بوده..

چقدر به جاهای تاریک رفتیم که از 5 دقیقه بعدمون هم خبر نداریم..


 

 


دیروز مانا رفت پیش بی بی، عصرش وقتی کلاسام تمام شد، تا رفتم کلید کلاس رو تحویل دادم ساعت 4و نیم شده بود. گفتم حالا برم سر کلاس دریایی شاید راه داد.

در زدم گفتم ببخشد استاد اجازه هست بیام داخل؟ گفت الان گفتم تا الان کلاس داشتم ببخشید. یادم نمیاد چی گفت، گفتم باشه پس میرم سکشن بعد میام. گفت کدوم؟ گفتم 5 تا 6 دیگه !!

گفت بیا داخل اونم با شیطنت و شوخی. گفتم مرسی و خواستم در رو ببندم گفت مرسی کُملا ! یعنی همیشه باید یه چی بگه و همه بخندن. سر کلاس فقط بچه ها میخندن.

بعد کلاس دو تا از بچه ها که تو کلاسم بودن میخواستن برگردن، با ماشین بودن اصرار که منم باهاشون برم. منم قبول کردم.

مریم انقد رانندگیش خوب بود که واقعا احساس میکردم یه راننده باتجربه داره رانندگی میکنه.

واقعا خستگیم در رفت. چقدر از بودن باهاشون لذت بردم. و براشون بهترین ها رو آرزو کردم چون احساس خوبی بهم دادن.

دیشب مزاحم دار شدم اما چون میدونستم همین خط به مانا هم اس میده نگران نبودم و میگفتم حتما فامیله.

تا اینکه قرار شد آمار خطشو برام در بیارن.

صبح وقتی اسمشو دیدم توش موندم این دیگه کیه. وقتی ازش پرسیدم گفت همکلاسیت شمارتو بهم داده !!

گفتم یعنی چی ! نکنه چندباری که با خط مانا به بچه ها اس دادم فکر کردن اینم خط خودمه و واسه همین به اون هم اس دادن.

اول گفتم ظهر به ددی میگم یه حال اساسی بهش بده. بعد پشیمون شدم. 

بعدم فهمیدم از بچه های دانشگاه نیست.

حالا کیه خدا شفاش بده ایشالا.

خودمو با آشپزی مشغول کردم که نی نی همسایه هم اومد پیش من تا خاله اش یه سر بره بیرون و بیاد. انقد گریه کرد تا خاله اش اومد.

برنجام که در حد شله زرد در اومد، حواسم به صد جا بود. پیاز نسوزه. سیب زمینی نسوزه. مرغها له نشه. اصن یه وضعی بود. شوید هم نداشتم اس دادم از زن داداشی بگیرم دیگه بنده خدا خودش اومد تا مثل 8پا شدم و هر لحظه کله ام تو یه چیزه

دیگه برنج ها رو با کمک همدیگه به بیرون منتقل کردیم و دوباره برنج دم دادم. کارام که تموم شد دیگه رفت امتحانش رو بخونه منم بز درونم شاخم میزد رفتم انار برداشتم قاطی برنجا کردم

انقده خوشگل شده بود که خواستم ازش عکس بگیرم دیدم وای ددی داره میاد هنوز من برنج دم ندادم


http://s5.picofile.com/file/8102443584/P031213_12_40_01_.jpg


سریع موادشو گذاشتم لای برنج و دم دادم.

اما دیگه موقع نهار چون دوستان گرسنشون بود مهلت ندادن کامل دم بیاد. بعد سادی نامرد میخورد میگفت هم شوره ( نمک کم میخوره) هم ترشه ( انار توش انقد خوشمزه شده بود. نامرد اذیت میکرد) و هم نپخته.

بعد از ددی پرسیدم بابا بدمزه شده مگه؟ ددی گفت نه خوشمزست.

 دیگه جاتون سبز بعد کلی خرابکاری نتیجه خوب شد. برا مانا هم گذاشتم اگه امشب بیاد براش بکشم ببینه چه دختر هنرمندی داره


کلا وقتی مامان نیست من یه برنج درست میکنم بعد هرچی داخل یخچاله هم میریزم توش. کلا من آشپز ماهری هستم.


خداوکیلی میبینین چه عکسی گرفتم. مث این سرآشپزا هستن که از غذاهاشون عکس هنری میگیرن واسه تبلیغاتا.

خخخخ


http://s1.picofile.com/file/7610211933/%D9%85%D9%86_%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%85.jpg


امضاء :  مهندس هویج    

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید


 
   
Online User