X
تبلیغات
رایتل
Daisypath Happy Birthday tickers مهندس بابا و دوران دانشگاه
 

تعداد بازدید ها: 103202

Chat Box
 
 
نویسنده : مهندس
تاریخ : جمعه 27 دی‌ماه سال 1392
نظرات (0)

این روزا فقط زندم.. اما زندگی نمیکنم..

چه مرگم شده خودمم نمیدونم

اعصابم از دست خودم داغونه. نه حوصله درس دارم نه چیزی.

همه دارن میخونن بعد من خودمو پشت هزار تا چیز قایم میکنم که از همه چیز محو بشم که نباشم.. خدایا خیلی دلم گرفته..

کاش حداقل تو زبون داشتی و باهام حرف میزدی.. اینقد ننوشتم و تو خودم ریختم که به مرز انفجار رسیدم.. نه که چیزیم نشده باشه. نه.. یه ترک هایی هم برداشتم که بدجور خرابم کرده.. اونقد خراب که ..

کارم شده شبا شمع روشن کنم که آروم بشم.. اما تنها چیزی که آروم میشه یه شعله ی سوزانه ..

لعنت به این لحظه ها که آدمو پیش خودش کوچیک میکنه...

میگم خدا تو اگه زبون داشتی بهم چی میگفتی؟! نه تو که زبون نداری.. که اگه داشتی تا حالا قلبم رو آروم میکردی..

من نتونستم اما تو میتونستی... اما نکردی..

کاش باهام حرف میزدی خدا.. این روزا فقط جای تو تو لحظه هام خالیه...

خیلی وقته از همه بریدم... حتی خودم...

یعنی بهتره بگن از خودم خیلی شدید بریدم..

روزای خوبتو دوست دارم خدا...

باید که رفت و محو شد... دلم بدجور واسه خودم تنگ شده..

کجایی هویح کوچولو؟!

 
   
Online User